حسناحسنا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

تقدیم به دختر گل و بی همتایمان حسنا

داستان آخرین روز فندق بودن حسنا جون

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دان...
27 بهمن 1392

قصر رویایی فرشته آسمونی ما (سیسمونی حسناجون)

دخمل گلمون ٢١ دی ماه مصادف با ٩ ربیع الاول بود که مامانی و بابایی مامان یه جشن مولودی به مناسبت آغاز امامت آقا امام زمان (عج) خونشون گرفتن و سیمونی قشنگت رو آوردن ،البته سیسمونی رو می خواستن زودتر بیارن ولی خوب ماه محرم و صفر بود و نمی شد به خاطر همین به این تاریخ زیبا موکول شد، انشاله عزیزم در زمره یاران آقا قرار بگیری ، جیگرگوشه ما نمی دونی از موقعی که سیسمونیت رو آوردیم دیگه طاقتمون برای اومدنت تموم شده . حسناجان مامانی وبابایی خیلی زحمت کشیدن واقعا دستشون درد نکنه من و بابا که همه وسایلتو دوست داریم ایشاله تو هم از همش خوشت بیاد ، مبارکت باشه نفس ما   قند عسل مامان وبابا ، تصویرکلی اتاقت از نمای ورودی ...
17 بهمن 1392

انتخاب اسم حسنا جون

دختر گلمون کلا من و بابا قبلا تصمیم گرفته بودیم که اگه بچه اولمون پسر شد اسمش محمدطاها و اگر دختر شد اسمش رو ترنم بذاریم ، اما وقتی خدا شما رو به ما داد عمه سمانه گفت که  ترنم تو فامیلهای دور بابا هست و بعد از بررسی دیدیم بلههههههه و از اونجایی که دوست داشتیم اسمت مثل خودت تک باشه دیگه شروع به انتخاب اسم کردیم ، کارمون در اومده بود همش تو سایت های اسامی بودیم  و شبا هم با خونواده هامون در مورد اون اسمی که پیدا کرده بودیم صحبت می کردیم ، بعضی ازاسم هایی که خوشمون اومده بود اینها بودن هلیا ، الینا ، السا ، ثنا ، صبا ، اسما ، هستی اما هر کدوم از این اسامی به دلایلی رد شدند تا اینکه دیگه داشتیم نا امید می شدیم و م...
10 بهمن 1392

خاطرات دوران شیرین باردای

حسنا جونم اکثر خاطرات مربوط به دوران زیبای ٩ ماه انتظارت رو توی یه دفتر برات ثبت کردم که ایشاله وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی و تصمیم گرفتی که مادر بشی بهت تقدیم میکنم ،  الهی که قربونت برم  عزیزم خیلی احساساتی شدم و دوست دارم بغلت کنم . دختر گلم مامان تا ماه 9 سرکار می رفت ، الان 12 روزه که سرکار نمیرم و در منزل دارم استراحت میکنم و بی صبرانه منتظر اومدنت به زندگی قشنگمون هستیم و انشاله خاطرات با تو بودن رو من و باباجون اینجا برات می نویسیم . عزیزم در ضمن وبلاگت رو 29 دی ماه روز میلاد پیامبر (ص) و امام جعفر صادق (ع) برات درست کردیم که بهترین آغاز برای شروع...
4 بهمن 1392
1